| انتظار |

نمی دونم واسمون چه خوابی دیده روزگار
تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار
عزیزم یه حدی داره لحظه های انتطار
تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387| موضوع: | |
نمی دونم واسمون چه خوابی دیده روزگار تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار عزیزم یه حدی داره لحظه های انتطار تورو قسم به اون خدا نزار بگذره بهار
سلام اومدم بگم که خیلی دلم گرفته دیگه از همه چی سیر شدم چرا هر چی اتفاق بد هست میاد پیش من می خوام به خدا بگم که برای یکبار هم که شده خودشو جای من بزاره اونوقت می فهمه که چه زجری میکشم می خوام داد بزنم خنده از روی لبام رفته
فقط همین.....تا آپ بعدی بای
عزیزم! امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که … اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست
عزیزم دوست کوه نشین تو علیرضا
تقدیم به تو که هرگز نیافتمت به دنبالت می گردم ای گمشده ی روزها و شبهای من ؟
نیستی؟کاش بودی تا سر بر شانه ات می گذاشتم... تا میگریستم ... ز دست این دنیای بی وفا
که مرا اینگونه کرد ... آری ...کاش می یافتمت ... کاش چشمانم را می بستم و می گشودم
و تو را احساس می کردم...حال که نیستی هر جا هستی خوش باشی... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... ای بهترینم.... من هنوز به دنبال تو میگردم
وقتي به آسمون نگاه ميکني،
وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشه وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی وقتی دیگه دفتر وقلم هم تنهات گذاشته باشن وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه وقتی چشم از دنیاببندی و آرزوی مرگ کنی وقتی احساس می کنی دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه وقتی احساس کنی تنهاترین تنهای دنیا هستی ووقتی باد شمع نیم سوخته اتاقتو خاموش کرد چشمهایت را ببند
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
يك ساعت تمام می شود حالا كه نشسته ام توي خيالم هي تصوير چشم های تو را دوره مي كنم و بعد با خودم فكر می كنم: فصلی كه گذشت هرچه بود، پاييز و زمستان نبود ! برگ های درختان هر چقدر بريزد ... هو ای سرد دم غروب خيابان ها هر چقدر هم سوز داشته باشد... برف هم اگر ببارد... چهار فصل سال من تنها يك رنگ دارد ! رنگ بهار هميشهی لبخندهای تو ...
آر فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، my eyes sEe U. |
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه بیست و نهم دی 1386| موضوع: | |
| ببخش که عاشقت شدم |
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
ولی نميشه که نميشه!
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه می دوني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمی ديد
نمي دونم توو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي توو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا صداي بغض كرده تو رو بشنوه
تنهاش گذاشتی و رفتی
تنهاش گذاشتی و رفتی
اما نذاشتي بهت برسم...
ميگي نگو عاشقم...
ميگي نگو...
ميگم باشه نميگم...
و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم..
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه بیست و نهم دی 1386| موضوع: | |
| من دنیا را به خاطر خدایی که تو رو خلق کرد دوست دارم |
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه بیست و نهم دی 1386| موضوع: | |
| آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه |
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |جمعه بیست و هشتم دی 1386| موضوع: | |
| زخم زبون |
امید من سنگ صبور باشه برو پیشم نیا بزار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیام نه این که عاشق نباشم نه اینکه دوستت ندارم میخام تو اوج بیکسی سر روی شونه ات بزارم زخم زبونو صبر من باور بکن حدی داره یه قلب خالی از امید آخه سوزوندن نداره منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده باورنداری هنوزم عشق تو داغونم کنه بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه .شاید که آرومم کنه بهش بگید دق میکنم دستاش تو دستام نباشه تموم خاطرات اون نمک به زخمام میپاشه بهش بگید خاطره هاش آتیش به جونم میزنه آسمونم زمین بیاد بگید فقط مال منه تو لحظه های بی کسی ام سهم من از تو دوریه اگه صدام در نمیاد دلتنگی و صبوریه هر روز غروب دلتنگتم دوباره تنها میشینم هر وقت که بارون میباره تو رو کنارم میبینم هر روز و هر شب از خدا بدون فقط تو رو میخام نگو واست غریبه ام نگو تو خوابت نمیام بگو تو دوسم داری بگو که دلتنگ میشی من فقط از خدا میخوام دوباره دوباره مهربون بشی
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه بیست و دوم دی 1386| موضوع: | |
| بنویس |

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه هشتم دی 1386| موضوع: | |
| سکوتمو شکستم و نیامدی |

تقدیم به
تمام کسانیکه زندگی را در پاکی و شرافت می دانند
عشق پاک را بر هوی و هوس ترجیح می دهند
وانسانیت کلمه مبهم و موهومی برای آنها نیست
تقدیم به تو ا ی آشنای من ...
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |شنبه هشتم دی 1386| موضوع: | |
| دوستت دارم |
و هر چه كه دارم تو به من داده اي
تمامي حرفهايت لبريز از عشق است
و تنها پناهگاه من آغوش توست
تمامي آرزوهايم و همه چيز در
گذشته و آينده ام براي توست
تمامي آن چيزهايي كه دوستشان دارم
به تو ختم ميشوند

| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |دوشنبه بیست و ششم آذر 1386| موضوع: | |
| مرگ |


مرگ
پايان نيست؛
بلکه
آغاز است بر تمامی کرده ها و گفته ها و شنيده ها.
نه بر اين باور باش که
آمدی
نه
اکنون آغاز راه است
آغازی بر
عمری که گذراندی
چه کردی ؟ چه خواهی کرد.
اکنون روز حساب است.
خدایا "خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتی ولی من زاده امروزم جهنمت فرداست
پس چرا امروز می سوزم ؟چرا؟
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |چهارشنبه چهاردهم آذر 1386| موضوع: | |
| گریه کن من مرده ام |
آنقدر مرده ام كه هيچ چيز
نمي

وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را جشن ميگيرم
من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت نمی توانم به سویت بیایم
حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم
تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم
کجایی مرگ؟
و بسياری بارها می ميرند ، سالها ، تمام عمر . و هر بار مردن ، ادای عشقی ست به زندگی، آنگونه كه شايسته ی بودن است
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |سه شنبه پانزدهم آبان 1386| موضوع: | |
| تنهایی ام را هیچ کس حس نکرد |
| نوشته شده توسط علیرضا | لينک ثابت |سه شنبه پانزدهم آبان 1386| موضوع: | |